امیرعباسامیرعباس، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

امیرعباس معجزه زندگی مامان وبابا

بلاخره حلقه ختنه افتاد.....

عسلم در ساعت ١٤:٢٠بلاخره حلقه ختنه افتاد.وقتی مامانجون پوشک شما رو عوض می کرد متوجه شدیم حلقه شل شده و با یه تکون از جاش دراومد و ما حلقه رو با آب و صابون تمیز کردیم و به عنوان یادگاری نگه داشتیم. خیلی خیلی دوستت دارم. ...
5 بهمن 1391

مراسم زیبای ختنه و....

نازنینم امروز یعنی ٩١.٧.٢  به اصرار بابایی خواستیم شما رو ختنه کنیم .راستش اصلا دلم نمیومد که درد بکشی ولی چه کنیم که کاری بود که باید انجام میشد.هرچه زودتر بهتر .بلاخره بابایی رفت مطب دکتر محمودی و یه وقت برات گرفت.ساعت 19:30این عمل سخت انجام شد.دکتر نذاشت پیشت بمونیم وگفت بیرون منتظر باشین .منم دل تو دلم نبود وخیلی میترسیدم .بعد اتمام کار دکتر اومدیم تالباسهاتو بپوشونیم.ولی با تعجب دیدیم که روی تخت همه اش میخندی وبازی میکنی.بعد اوردنت خونه دردهات شروع شد.ولی بعد از چند ساعت خیلی بهتر شدی.خدا را شکر به هر حال مبارکت باشه. ...
5 بهمن 1391

3ماهگی

پسرم اول مهربرای بررسی ماهیانه به مطب دکتر کودکانت رفتیم .وزن:5،200کیلوگرم     قد:60سانتی متر      دورسر:41،30سانتی متر    خداراهزاران مرتبه شکر نازگل من چقدر که خنده هات ودست وپاهات ناز شدند .چقدرتورو دوست دارم.همه دنیا یک طرف وتو یک طرف.
1 بهمن 1391

اولین مسافرت و.....

عسلم ١٢مرداد سال٩١به همراه مامان بزرگ وبابایی به تبریز رفتیم البته همیشه به خودم میگم کاش نمی رفتیم چون یه هفته  بعد از اینکه تبریز بودیم  ویروس بدجنسی وارد بدن نازت شد و شما شدیدا تب و اسهال شدی که ما مجبور شدیم سریعا با هواپیما به تهران برگردیم و در بیمارستان کودکان مفید به مدت یه هفته بستری شدی .
19 آذر 1391

بیو گرافی گل پسرم

نام ونام خانوادگی کودک :امیرعباس.ا تاریخ تولد :٤روز ٤ماه ١٣٩١ سال وزن هنگام تولد :٢٥٩٠کیلو گرم قد هنگام تولد :٤٩ سانتی متر دور سر :٣٥سانتی متر دور سینه :٣٠ سانتی متر  گروه خونی :A   ...
7 آبان 1391

خوش اومدی عزیزم

نازنینم اواخر تیر ماه از بیمارستان مرخص شدی ومن وبابا وکل خانواده هامون رو خوشحال کردی. پسرم به خونه خوش اومدی.خیلی خیلی از اومدنت به آغوش خانواده خوشحالیم.خدایا ازت ممنونیم.
7 آبان 1391

غمگینی و دلتنگی

پسر کوچکم بعد از اینکه به دنیا اومدی بخاطر کوچولو بودنت و باز نشدن کامل ریه هات و... به مدت بیست روز در بیمارستان داخل دستگاه نگه داشتنت.نمی خواهم از اون روزها و دلهره ها ونگرانی ها وتنها بودنم چیزی برایت بنویسم شاید یک روز در موردشان با تو حرف بزنم شاید....
7 آبان 1391

لالایی برای پسرم

من یک سرزمین نیافتم تا تو را نام نهم   وتو یک سرزمین نیستی، تو تمام جهانی،دلبندم بخواب، من به این جهان آمده ام تا نگهبان خواب تو باشم. لالا گل نازم      به هستی تو می نازم      بهار من،گل نرگس      برایم همدم ومونس    لالا کن ای گل مریم    تو چشمونت نبینم غم        لالا لالا گل آلو      لبای سرخت آلبالو       دو چشم داری مثل آهو     دو لپ داری مثل هولو      موهات ابریشم نرمه&nbs...
7 آبان 1391

درد جدایی وشیرینی در کنار هم بودن

عسلم روزهای جدا شدن از یک بدن ولی در آغوش  هم کم کم نزدیک است.ترس ودلهره تمام وجودم را گرفته.نمی دانم چرا؟شاید از خدا غافل شدم اوهمیشه در کنارم هست حتی لحظه های سخت تنهایم نمی گذارد.خدایا تک امیدم تو هستی.مرا وکودک درون من را تنها نگذار.کودکم را از تمام بدی ها وزشتی ها وبیماری ها حفظ کن.آمین روز3تیرکمی درد داشتم.هنوز زود بود برای بدنیا اومدنت.آخه زمان تولد تو 25تیر بود.نمیدانم شاید خدا اینگونه می خواست یا خوشگلم شما عجله داشتی.به هرحال 4تیر ماه شدو....... ...
6 آبان 1391

روز های اخر و پایان انتظار...

نازنینم امروز ظهر ساعت 12آماده شدیم که به بیمارستان نجمیه در حافظ بریم.چون پزشکم گفت یک معاینه لازم است تا ببینیم وقت بدنیا اومدنت شده یا نه؟بلاخره بعد از معاینه گفتند که وقتشه....وای که چقدر میترسیدم آخه برای اولین بار بود که به اتاق عمل می رفتم .بعد از گذراندن مراحل مختلف مثل پرکردن مدارک وآماده شدن برای عمل بلاخره ساعت 14:50 پا گذاشتی به کره خاکی. عزیزم تولدت مبارک.
6 آبان 1391